X
تبلیغات
بچه های کره ای


بچه های کره ای

داستان کره ای

توجه...توجه...

سلام به اونی ها و اوپاها ی خودم.به وب خودتون خوش اومدین.

هرکسی بخواد میتونه توی وب من نویسنده بشه.فقط کافیه به من اطلاع بدین.

از روی داستانم هم کپی ممنوعه.(خیلی جدی گفتم)

هرکی اینکار رو بکنه من راضی نیستم.من خیلی زود زود آپ میکنم پس زود زود سر بزنین.

اینجا هرکی میاد من به چشم یه دوست کره ای میبینمش.

به وبلاگهای دیگه ی منم سر بزنین.کومائو.

پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 12:47نویسنده شهرزاد| |
سلام دوستان...
سلام دوستای گلم من دوباره اومدم...

به چندنفراز دوستان قابل دسترس که اطلاع دادم ولی امیدوارم که بقیه هم سر و کله اشون کم کم پیدابشه.فعلا این پست رو گذاشتم تااطلاع به همه بدم.واینکه شاید بخوام ادامه ی داستانمو بنویسم.درضمن نظراتتون باعث سازندگی این وبلاگ خواهد شد پس منو از نظراتتون دریغ نکنید.

دوستتون دارم.

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 10:16نویسنده شهرزاد| |
سلام وببخشید...
سلام دوستای گلم معذرت میخام که چند وقتی نبودم بخداسرم شلوغهدر حد لالیگا...

اومدم معذرت خواهی کنم و بگم داستانم رفت واسه ی تعطیلی بعد مدارس...

پس لطفا سوال نفرمایید...

دوستتون دارم.

یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 22:6نویسنده شهرزاد| |
برای عشقم حسام جووووووووون.

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز

 

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

 

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

 

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

 

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

 

دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم

 

دیگر چگونه مستی یک بوسه ی تورا

 

دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

 

یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت

 

یک شب به روی سینه تو مست عشق و ناز

 

لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس

 

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

 

لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

 

افسانه های شوق تورا گفت با نگاه

 

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

 

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

 

هر قصه ای که ز عشق خواندی

 

به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است

 

دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت

 

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

 

با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد

 

می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

 

ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز

 

بر سینه پر آتش خود می فشارمت

 

سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 21:3نویسنده شهرزاد| |
قابل توجه دوستان عزیزم.....
سلام بچه ها.ممنون شماها به من خیلی لطف دارین که بهم سر میزنین اما باور کنید تمام وقتی که میتونم بذارم بیام نت همش10دقیقه بیشتر نیست نمیتونم داستانمو بذارم.اما اینو بدونین در اولین فرصت ادامه اشو مینویسم.

دوستتوووووووووووووووووووون دارم.

راستی عسل جون ممنون که اومدی وبم لینکت کردم.

شنبه بیست و دوم مهر 1391 20:42نویسنده شهرزاد| |
برای عزیزم دعا کنید...

بچه ها بهترین داداشی دنیام داره میره سفر برای موفقیتش

که برام اندازه ی یه دنیا ارزش داره دعا کنید.

محتاج دعاهای قشنگ تونم برای داداش حسام گلم.

دوستتوووووووووووووووووون دارم.

دوشنبه سوم مهر 1391 20:5نویسنده شهرزاد| |
واقعا ببخشید....

سلام بچه ها...من چند روزی مسافرت بودم نتونستم بیام نت.

راستی بازشدن مدارس رو تبریک میگم.واز اون جایی که خودمم باید فکر درس و مدرسه باشم خیلی کم میام نت.

اما دوستان نامرد نباشن منو یادشون بره ها.

اگه تونستم پنجشنبه ها میام و ادامه ی داستانمو میذارم.دوستان ناراحت نباشین لطفا چون واقعا نتونستم این چند روز رو درست ازش استفاده کنم و بیام نت(قابل توجه مهشاد جون و بقیه).

راستی بچه ها انقدر ادامه ی داستان قشنگ میشه که نمیتونین ازش دل بکنین.فقط بازم بهم سر بزنین.

دوستتون دارم بی ریا.

جمعه سی و یکم شهریور 1391 19:15نویسنده شهرزاد| |
نظر بدید...
به نظرتون شهرزاد چه نقشه ای داره؟چه غذایی میخواد درست کنه؟

وشهریارکیه؟

جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 21:10نویسنده شهرزاد| |
قسمت شانزدهم.....

و از داخل جعبه گردنبندی زیبا در آورد و وپشت شهرزاد ایستاد و گردنبند رو برایش بست.

شهرزاد هنوز با تعجب به داخل آینه نگاه میکرد.با خودش فکر کرد:

_این کیه که توی قرار اول همچین کادوی گرون قیمتی داره به من میده؟اون همه گل و شمع کم بود که حالا منو این جوری غافل گیر کرد.

که با صدای ووبین از عالم فکر بیرون اومد . ووبین سرش رو نزدیک گوش شهرزاد گرفت و آهسته پرسید:

_باهام قرار میذاری؟

شهرزاد هنوز هم نمیتوانست جوابی به ووبین بدهد.که ووبین جلوی شهرزاد ایستاد و دو دست شهرزاد رو گرفت و گفت:

_هنوز هم جواب نمیدی؟

شهرزاد سرش رو پایین گرفت وگفت:

_نمیدونم چی بگم اما واقعا ازت ممنونم.

بعد سرش رو آروم بالا آورد و به ووبین نگاه کرد.توی چشمای ووبین برقی وجود داشت وبا یه لبخند گفت:

_اگه بگم نه چی کار میکنی؟

ووبین لبخندش روی لبش ماسید و گفت:

_چی؟

بعد از کمی مکث دوباره گفت:

_یعنی من ارزششو ندارم؟

شهرزاد با خودش فکر کرد که ووبین مثل بچه ایست که عروسکش رو ازش گرفتن والآن ناراحت است.از این تشبیه لبخندی روی لبش اومد و گفت:

_چرا ارزشش رو داری.خیلی هم داری.برای همین من دوست دارم بیشتر باهات باشم.

ووبین خندید و یه قدم جلو رفت و دستاشو از هم باز کرد که شهرزاد سریع چند قدم عقب رفت و گفت:

_لطفا این کارو نکن.

ووبین آب دهانش رو قورت داد و انگشتانش رو مشت کرد و دستانش رو پایین آورد وگفت:

_هیجانی شدم.

درهمان لحظه در بازشد و گارسونی چرخی رو که روش پر از غذاهای رنگ و وارنگ روش بود را به داخل هول داد.

بعدشروع به چیدن آنها روی میز کرد.

شهرزاد رو به ووبین کرد و با یه لبخند گفت:

_تو امشب واقعا سنگ تموم گذاشتی.

ووبین هم فقط به زدن لبخندی اکتفا کرد.وقتی که هر دو پشت میز نشستند ، جون پیو برای ووبین اس ام اسی داد.توی اس ام اس نوشته شده بود:

_از هدیه ات خوشش اومد؟

ووبین هم سریع جواب داد:

_آره خیلی.قبول کرد که بازم باهام قرار بذاره واقعا ارت ممنونم.

شهرزاد گفت:

_چیزی شده؟چرا غذا نمیخوری؟

ووبین لبخندی زد و گفت:

_هیچی الآن میخورم.

وبعد دوباره شروع به خوردن غذا کردند.بعد از اتمام غذا شهرزاد گفت:

_خیلی دلم میخواد که تورو به خونه دعوت کنم و خودم برات یه غذای ایرونی بپزم.اما نمیدونم که قبول میکنی یا نه؟

ووبین یکی از ابروهاشو بالا داد و گفت:

_چه غذایی مثلا؟

_یه غذای سنتی .مثل شما که کیمچی غذای اصیلتونه منم میخوام براتون غذا درست کنم.

_برامون؟مگه چند نفریم؟

_خب از اونجایی که خونه ماله مرجانه تصمیم گرفتم که جون پیو و یی جانگ و جاندی و گااویل رو هم دعوت کنم.حالا میای؟

_آره ، کی؟

_فردا شب چطوره؟

_خوبه ، من باهاشون هماهنگ میکنم.

_فقط میشه کمکم کنی تا وسایلشو تهیه کنم؟

_وسایل؟چه وسایلی؟

_خب برای آشپزی دیگه.

ووبین از روی صندلی بلند شد و کتش رو برداشت و گفت:

_بریم؟

شهرزاد با تعجب گفت:

_کجا؟

_بریم خرید وسایل دیگه.

شهرزاد لبخندی زد و بلند شد و همراه ووبین از رستوران خارج شدند.

به فروشگاه بزرگی رفتند و شهرزاد بعد از کلی گشتن بالاخره وسایل مورد نیازش رو خریداری کرد و همراه ووبین به خونه برگشت.

دم در قرار فرداشب رو ساعت7 تعیین کردند و بعد از خداحافظی از هم جداشدند.

مرجان در حال گشت زدن توی اینترنت بود که شهرزاد با کلی خرید وارد شد.

مرجان بلند شد و کمکش کرد وگفت:

_اینهمه خرید برای چیه؟

_برای پختن غذای ایرونی و یک مهمونی.

مرجان دستهایش رو به هم کوبید و گفت:

_آخ جون مهمونی.حالا کیا هستن؟

و دوست دختراشون.f4_خب معلومه

مرجان با تعجب گفت:

_برای اونا میخوای غذای ایرانی بپزی؟

_آره.تازه یه فکری کردم که به فکر شیطون هم نمیرسه.

_چه فکری؟

_حالا فردا شب میفهمی.

_صبرکن ببینم قراره مهمونی توی خونه ی من گرفته بشه اما من نباید بدونم چه نقشه ای و یا چه غذایی رو میخوای بپزی؟

_یه غذای خوشمزه که اونا انگشتاشون رو باهاش بخورن.اما بیچاره ها که نمیدونن چه بلایی قراره سرشون بیاد.

شهرزاد اینو گفت و شروع کرد به خندیدن.مرجان کمی نگاهش کرد و گفت:

_این دوست شیطون من اینجا هم نمیتونه دست از شیطنت برداره؟

شهرزاد ابروهایش رو بالا انداخت و گفت:

_نچ نچ.

_نکنه اون بلا رو سر منم میخوای بیاری که به من چیزی نمیگی؟هان؟

_نه آخه دیگه به دوست خودم که نمیتونم صدمه بزنم .چون ممکنه منو از خونش پرت کنه بیرون.

_نکنه کاری کنی که بیفتن بمیرن؟

_نه بابا.اما میخوام یه حالی از این پسرای خودخواه بگیرم.

_امان از دست تو.

مرجان اینو گفت و دنبال شهرزاد کرد.در آخر هر دو خسته روی کاناپه ولو شدند.مرجان گفت:

_من که نمیدونم میخوای چه بلایی سرشون بیاری اما مطمئنم که فردا خیلی خوش میگذره.

شهرزاد لبخند مرموزی زد و گفت:

_به من و تو و جاندی و گااویل شاید خوش بگذره اما پسرا...

بعد شروع به خندیدن کرد.

مرجان گفت:

_بیچاره ها.تازه دوتاشون دوست پسرای خودمونن.به اونا هم رحم نمیکنی؟

_نچ.مهم اینه که پسرن.

_بیچاره شهریار از دست تو چی میکشه.

_دلشم بخواداما نمیدونم چی میکشه اما اگه اعتیاد آوره باید ترکش بدم.

با این حرف هر دو شروع به خندیدن کردند.

 

 

                                                             ادامه دارد.....


هر کی بگه کمه میکشمش چون من با چند درجه تب نشستم براتون فل بداهه داستان نوشتم.درک کنین.

 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 20:43نویسنده شهرزاد| |
کدوم یکی؟
راستی اونی ها من یه آهنگ دیگه واسه وبم گذاشتم.به نظرتون کدوم قشنگ تره؟

اولیه به داستانم میاد(چون آهنگ خود فیلم پسران فراتر از گله)دومیه به آدرس وبم منظورم(koreankiss).

یادتون نره بگینا.

نظر واسه قسمت جدید هم بذارین.

طبق معمول بیشتر از10تا.

کومائو اونی ها.چومو سارایه.

شنبه هجدهم شهریور 1391 22:11نویسنده شهرزاد| |


کیمیا